پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

350

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

با او مخالفت مىكنى ، از او اطاعت مىكند . من مسلم بن عمرو باهلى هستم . مسلم بن عقيل گفت : چه چيز تو را چنين ستم پيشه و سنگ دل كرده است ؟ اى فرزند باهله ، تو براى رفتن به جهنم و نوشيدن آب جوشان سزاوارترى « 1 » . سپس مسلم به ديوار تكيه داد و نشست . عمارة بن عقبه غلامش را فرستاد و كوزهء آبى آورد و قدرى به مسلم داد ، مسلم سه بار ظرف آب را بالا برد ولى هر بار ظرف پر از خون شد . بار آخر دو دندان ثناياى مسلم در ظرف افتاد و او هرگز نتوانست آب بنوشد . آنگاه گفت : الحمدللّه ، اگر اين آب روزى من بود آن را مىنوشيدم . سپس مسلم را به داخل قصر بردند . « 2 » مسلم بن عقيل در برابر ابن زياد ايستاد ولى سلام نكرد . نگهبان اعتراض كرد مسلم گفت : ساكت باش به خدا قسم او امير من نيست . آيا در حالى كه او قصد كشتن مرا دارد ، من به او سلام كنم ؟ ابن زياد گفت : در هر صورت تو را خواهم كُشت . مسلم گفت : باكى نيست . زيرا پيش از اين ، بدتر از تو بهتر از مرا كشته است « 3 » . ابن زياد گفت : اى پسر عقيل به كوفه آمدى و اجتماع مردم را پراكنده ساختى و وحدت كلمهء آنها را به هم ريختى و برخى را بر برخى ديگر شوراندى و فتنه بر پا كردى . مسلم گفت : هرگز چنين نيست . تو دروغ مىگويى به خدا قسم معاويه از سوى همهء مردم انتخاب نشد . بلكه با حيله و تزوير بر وصّى پيامبر صلى الله عليه و آله غلبه كرد و خلافت را از او گرفت . پسرش يزيد نيز همين گونه عمل كرد . تو و پدرت زياد بذر فتنه را كاشتيد و من اميدوارم كه خداوند شهادت مرا به دست بدترين مخلوق خود قرار دهد . به خدا قسم من از اميرالمؤمنين حسين بن على عليه السلام فرزند فاطمه ، اطاعت و پيروى كرده‌ام ؛ و ما براى خلافت از معاويه و يزيد و آل زياد شايسته‌تريم . زمانى كه من به كوفه آمدم مردم عقيده داشتند كه پدرت زياد ، برگزيدگان ايشان را كشته و خونشان را ريخته است و همانند كسرى و قيصر در ميان آنان زندگى كرده است . ما آمديم تا آنان را به عدالت فرمان دهيم و به سوى حكم قرآن بخوانيم . ابن زياد گفت : آيا زمانى كه ما با مردم اين گونه رفتار مىكرديم تو در مدينه شراب نمىخوردى ؟

--> ( 1 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 96 . ( 2 ) . تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 373 - 376 ، دارالمعارف ؛ الفتوح ، ج 5 ، ص 92 - 97 . ( 3 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 97 .